:::الهه شرقی:::
دریا و ساحل سنگت ای خدا کنه بمیری
لایه های بسته ذهنم آن جا احساس امنیت بیشتری می کنم دوباره گیجم کردی هیچ تعریف روشنی از تو ندارم از تو ترسیده ام و این را نمی فهمی دستم را که گاهی برای کمک دراز می شود زخم می زنی و نمی دانم چرا هیچ تعریف روشنی از تو ندارم و این دیوانه ام می کند دوباره فاصله ها دارند بی داد می کنند به دفتر خاطرات خودم پناه می برم آغوش تو هم که امن ترین جای جهان بود زخم زننده شده است عید همگی شما مبارک! به تقاص چه گناهي بايد اينجوري بسوزم دلم برای صدای قطره هایش تنگ شده است بارانی که به من آموخت رسم زندگی را.... برای ابرهای سیاه سرگردان ، برای برای قدم زدن در زیر آن و خالی کردن دل های پر از غم! این روزها تنها یک قلب است که پر از اگر دستی نیست برای آنکه اشکهایم را از گونه هایم ای باران تو بیا بر من ببار منتظر مهتاب میمانم وقتی به شاخه ها خیره میشوم در انتظار یک شکوفه و وقتی خسته و نا امید تر از همیشه اشک میریزم به اندازه تمام تنهاییم بدان که در شبستان دل تنگیم نشسته و دست به دعا برداشته ام در طلب یک معجزه معجزه ی پایان تمام درد ها و رنج ها میمانم
در این تنهائی تنها و تاریک ِ خدا مانند،
دلم تنگ است.
بیا ای روشن،ای روشن تر از لبخند.
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها.
دلم تنگ است.
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه،
در این ایوان سرپوشیده،وین تالاب مالامال،
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها.
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.
بیا،ای همگناهِ من در این برزخ.
بهشتم نیز و هم دوزخ.

واسه ي يه اشتباهي چه اومد به حال و روزم
مگه من چه كرده بودم كه چنين شكسته قلبم
اه از اين خيال چشمات كه منو گرفته از من
رسم اين دوره زمونه شده عاشق كشي اما
بيچاره عاشق خسته كه شده تارك دنيا
حالا باز حرفاي مردم ميشينه توي خيالم
كي ميشه دل بسوزوني تو براي حال زارم
هميشه تو رو تو خوابها توي رويا ها مي بينم
براي يه لحظه ي ناب تو ي آغوشت مي شينم
ولي اين فقط يه خوابه منم و يه دل خسته
به خدا كه چشم به راهتم پشت اين دراي بسته
دلم تنگ است برای پرسه در زیر باران
دلم تنگ است برای صدای غرش آسمان
زمستان......در آن روزها بارانی بود
مدتی است که دیگر نه بارانی است و نه ابری
درد دل است!نمی داند درد دلش را به چه کسی بگوید؟
پس ای باران ببار که درد دلم را به تو بگویم....
بگذار من نیز مانند تو و همراه با تو ببارم... ببارم تا خالی شوم ،
از غصه ها از دلتنگی ها رها شوم....
پاک کند ای باران تو میتوانی با قطره هایت اشکهایی که از گونه هایم
سرازیر شده است را پاک کنی....
اگر کسی نیست که در کنار من قدم بزند و با من درد دل کند
تا خیس خیس شوم ، خیس تر از پرنده ای تنها که
بر روی بام خانه دلتنگی ها نشسته است و خسته است......
اگر بغض گلویم را گرفته است تنها یک آرزو برای خالی شدن خودم دارم ،
آرزوی غروب و باران را دارم.....کاش غروبی بیاید همراه با باران برای
خالی شدنم و ای کاش و کاش و کاش یارم نیز در کنار آن دو باشد.......
اما افسوس که او مثل یک پرستوی تنها سفر کرده است ، مرا تنها گذاشته است ،
چشمهای مرا بارانی کرده است ، و دل مرا غمگین کرده است......
باران بیا تا با هم خالی شویم ، تو از این بغضی که در آسمان فرا گرفته است خالی
شو و من نیز از این سرنوشت و دوری خالی می شوم......
من ازمرگ نيلوفري در بهار
زمرگ غمي در درون گياه
نشستم به دامان يك انتظار
شكستم حصار دل وديده را
سرودم سرودي كه از لحضه هاست
نديدم در اين قلبها سادگي
چشيدم شرابي كه از گريه هاست

| Design By : Night Skin |






